ماجرای اولین سرم زدنم در روز تولد 15سالگیم.....
روز تولدم دایی(محمد)اومد خونمون و موقعی که دایی خونمون بود من یکدفعه حالم بد شد
و رفتم تو آشپزخونه و زهرا ازم پرسید چی شده منم گفتم حالم بده و گفت یه چایی با نبات بخور و یه چایی روی اپن بغل مامان بود و زهرا گفت: این چایی برای تو مامان ؟مامان گفت:آره .و گفت که من بخورم منم چایی رو برداشتم و رفتم از کابینت کیسه نباتا رو برداشتم و چند تا نبات تو چاییم ریختم و خوردم.
دایی حدود 1ساعت نشست و بعد رفت و بعدش مامان و بچه ها شروع کردن به حرف زدن
و منم یکدفعه رفتم تو اتاقم و شروع کردم به لباس پوشیدن و به خودم گفتم ریحانه مطمئنی از کارت؟اصلا داری چی کار میکنی؟
بعد رفتم تو سالن و به مامانم گفتم مامان میشه بریم دکتر من حالم خیلی بده!
فکر کنم فشارم افتاده ساعت حدودا 8:45بود(اگه اشتباه نکنم).
مامان گفت که الان بابا میاد و صبر کن تا با بابا بریم .منم منتظر بابا موندم.بابا یکم بعد اومد و مامان گفت بریم دکتر ریحانه حالش بده بابا هم یه چیزی خورد و رفتیم.
قرار شد درمانگاه نارمکبریم.وقتی رسیدیم مامان و بابا رفتند و با منشی حرف زدند و قرار شد بریم طبقه سوم.بابا آسانسور رو زد و ما رفتیم طبقه سوم.تو طبقه سوم منشی بهمون گفت که از کجا بریم و اتاق شماره315.
ما هم رفتیم و مامان در زد
و دید یه نفر داخل بود بعد در رو بست و پشت درنشستیم .چند لحظه بعد بیمار داخل اتاق بیرون اومد و ما داخل رفتیم.
دکتر ازم پرسید که چی شده و منم گفتم احساس میکنم فشارم افتاده و بدنم از تو میلرزه و دیگه نمیتونم تمرکز کنم و سردرد دارم
.دکتر فشارم را دید و بعد مامان گفت که من همش سردرد میگیرم و علتش چیه ؟
که دکتر گفت باید عکس و آزمایش انجام بده تا معلوم بشه .
وقتی دکتر داشت دارو مینوشت مامان بهش گفت که یه هفته پیش سرما خورده و هنوز میگه حالم خوب نشده و از دکتر خواست که گلویم رو ببینه و دکتر گلویم رو دید و گفت هنوز ملتهبه.
دکتر برام دارو نوشت و ما میخواستیم بیام بیرون کهمامان پرسید چه داروهایی برام نوشته و دکتر هم گفت سرم و آمپول ویتامین و ما بیروناومدیم .
با بابا رفتیم داروهامو بگیریم و چندتا داروخونه رفتیم که یا بسته و یا داروهامو نداشت
و بالاخره رفتیم داروخانه(رسالت)ومامان رفت تا داروهایم رو بگیره.ما هم تو ماشین منتظر بودیم.
وقتی مامان اومد رفتیم دکتر(صفدریان)تا سرمم رو بزنیم.
وقتی رفتیم تو منشی گفت که ما باید 15دقیقه بشینیم تا نوبتمون بشه و 20دقیقه هم سرم طول میکشه
.من از بابا پرسیدم که سرمم درد داره؟بابا هم گفت:نه!و...(آخه برای اولین بار بود سرمم میزدم)
بابا چون حالش خوب نبود یکم بعد رفت خونه و ما منتظر بودیم تا نوبتمون بشه و دکتر اومد و با لبخندی گفت شما چی؟من و مامان گفتیم که سرم باید بزنم. دکترم گفت که تواتاق بغل تزریقات
برم و آماده بشم .
من و مامان رفتیم تو اتاق و من آماده شدم و منشی با سرم اومدو بعد از اینکه سرمم رو تنظیم کرد از مامان خواست تا یه کش مانندی رو دور دستم محکم نگه داره مامان هم همین کا رو کرد و دستم رو با پنبه الکلی ضد عفونی کرد و بعد سرم رو تو دستم زد مامان بلافاصله ازم پرسید درد داشت منم گفتم نه زیاد.(ولی دردش از آزمایش خون بیشتر بود)
منشی یه بار دیگه از مامان کمک خواست تا بتونه چسب روی سوزن سرم بزنه و مامان هم کمکش کرد.وبعد هم رفت و با آمپول ویتامین اومد .بدنه سرم خیلی محکم بود چون وقتی خواست آمپول رو بزنه تو سرم اول سوزنس خم شد و بعد به زور تو سرمکرد
و وقتی آمپول رو زد محتویات سرم زرد مایل به نارنجی شد.
سرعت سرم زیاد بود و زود کم و کمتر میشد و وقتی داشت تموم میشد مامان میخواست بره از اتاق بیرون که دکتر اومد و نگاهی کرد و رفت . مامان رفت تا منشی رو بیاره و سرم رو قطع کنه که مامان گفت داره تزریقات انجام میده و چند لحظه دیگه میاد و خود مامان سرمم رو قطع کرد و وقتی منشی اومد من داشتم با موبایل صحبت میکردم
تا به بچه ها بگم که به بابا بگن که میاد دنبال ما.و منشی سرمم رو از دستم در اورد و درد نداشت فقط یکم چسباش قوی بود.
بعد رفت.
من همانطور که پنبه رو روی جای سرمم نگه داشته بودم و دکتر وارد اتاق شد و گفت راحت باشین .مشغول شستن دستش بود که مامان از اتاق بیرون رفت دکتر هم بعد از شستن ,دستهاش رو با حوله صورتی رنگ خشک کرد و میخواست بیرون بره که مامان اومد و میخواست داخل اتاق بیاد.دکتر کنار وایستاد تا مامان داخل بشه و بعد از اتاق خارج شد.
مامان یه پانسمان خیس کوچولو اورد و پنبه رو دور ریخت و پانسمان خیس رو گذاشت جای سوزن سرمم.
و کمکم کرد تا آماده بشم.بعد پول رو با منشی حساب کردیم
و رفتیم رو صندلی نشستیم و منتظر بابا موندیم.بابا اومد و رفتیم خونه.
تو خونه فقط دستم یکم درد میکرد و نمیتونستم خم و صافش کنم اما بعد از چند ساعت خوب شد.
و این شد که من نتونستم امتحان زبان فارسی رو بخونم.




ماجرای اولین سرم زدنم در روز تولد 15سالگیم.....
