محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

❤❤عزیز خاله❤❤

تا عید چیزی نمونده...

سلام به نفس خاله! قرار شد شنبه بریم و موهامو کوتاه کنم ولی امروز دوشنبه است و من حتی ١ سانتی متر هم از موهام کوتاه نشده! تا٢و٣ساعت دیگه میریم آرایشگاه و موهامو کوتاه میکنم. امروز مامان زهرا رفت آرایشگاه مونا و کارهایش و انجام داد و الانم مامانی و خاله الهه رفتند چادر بگیرن و بعدش هم با مامان زهرا برن چادر و شلوارشون رو کوتاه بکنن. من و خاله فاطمه تو خونه تنها هستیم! فقط ١روز دیگر به عید مونده و ما هم فک کنم فردا بریم بیرون و ادامه خریدامون رو بکنیم!! دیروز خونه تکونی تقریبا تموم شد و خاله فاطمه و مامانی تو تمیز کردن اتاق من و فاطمه خیلی کمک کرن دستشون درد نکنه و خسته نباشن! امروز مامانی رفت و بلیط بندرعباس و قشم را گرفت ...
28 اسفند 1391

عزیز خاله سرما خورده...

سلام عزیز خاله! چند روزه که مامان زهرا و شما سرما خوردید مامان زهرا الان خونمون بود و میخواست بره خرید ولی بخاطر سرماخوردگی نمیونه بره بیرون و فک کنم قرار شد بعد الظهر بره دکتر.انشا... که هرچه زودتر خوب بشید مامانی پریروز خونه تکونی رو شروع کرده و منم قرار بود امروز برم آرایشگاه تا موهامو کوتاه کنم ولی بخاطر کارای مامانی نرفتیم و شنبه میریم .فردا بقیه خریدامونو میکنیم. من قراره موهامو کوتاه پسرونه بزنم اما بقیه میگن حیفه موهای به این بلندی رو کوتاه کنی اما من رو حرفم پافشاری میکنم. امروز با مامان زهرا بابا مهدی هم اومد و بعدش هم بابا بزرگ (از طرف بابا)اومد.چندتا جنس برای خونه در حال ساخت باید میاوردن و اونا هم ...
24 اسفند 1391

اولین چهارشنبه سوری....

اولین چهارشنبه سوری تو مصادف شد با 22/12/1391البته بعضی ها هفته ی بیعد را هارشنبه سوی میگن چون چهارشنبه عید است. 103روز دیگه روی ماهت رو میبینم!خاله فاطمه خوابه,خاله الهه نماز میخونه و خاله ریحانه هم که فدای شما بشه در حال نوشتن مطلب وبلاگ شما است. امروز تو سرویس زنبور اومد و کلی خندیدیم.حالا بعدا مفصل درباره این موضوع برات مینویسم. الان باید برم حمام! فقط یک هفته دیگه به عید مونده!!فردا باید تخم مرغ مدرسه ببریم و رنگ کنیم!!! دوستت دارم بای بای ...
22 اسفند 1391

روزی دیگر...

آخ جون فقط امتحان زیست مونده و دیگه امتحانام تمام میشه. امتحان زبانم که امروز بود رو خیلی کم میشم آخه فقط دیروز نیم ساعت درس خوندم اصلا حالم خوب نبود. خیلی دلم برایت تنگ شده.هرروز در مورد اون روزی که بدنیا میای و به خونه میای صحبت میکنیم. هرروزی که میگذره بیشتر دلم برات تنگ میشه و بی تاب از اینکه کی میشه روی ماهت رو ببینم. دوستت دارم بای ...
20 دی 1391

اولین دیدار با بابابزرگ....

دیروز بابابزرگ(از طرف بابایی)برای اولین بار بود بعد از اومدن تو خونه ما میومد  و اولین دیدار تو با بابا بزرگت. بابابزرگ برای دادن نذری خونمون اومده بود یه شله زرد و یه قیمه و یه قرمه سبزی البته من دیروز سمبوسه هم درست کرده بودم. امروز هم لازانیا درست کردم. شنبه به علت آلودگی هوا همه جا تعطیل شده و منم یکشنبه امتحان مطالعات و دوشنبه امتحان ادبیات و امتحان زیست که شنبه بوده و کنسل شده احتمالا امتحان آخر است و فاطمه هم یکشنبه امتحان هندسه داره. بابا با عمو(مهدی) و عمه(فاطمه) و پسر عمو (مجید)و دختر عمه (زهرا) طرفای اصفهان پیش مامان و باباش رفته و امشب برمیگرده.دلم براش خیلی تنگ شده. دو...
15 دی 1391

صدای قلبت❤....

امروز برای اولین بار مامانی صدای قلب فرشته دلشو شنید. دیروز تا ساعت 3:15شب درس میخوندم .وفقط تونستم 1 ساعت بخوابم و صبح امتحان فیزیک داشتم.و وقتی خونه اومدم صحیح کردم و دوباره از حفظیات کم میارم.آخه فیزیک حفظیش دیگه چیه!!! فکر کنم از 17 کمتر نشم. قرار بود امروز با مامان بزرگ برم دکتر ولی چون با مامانت باید میرفت برای شما دکتر برای همین دیر اومدند و نتونستم برم شاید فردا برم . امتحان بعدی زبان فارسی و هیچی تا الان نخوندم. آخ جون 4شنببه امتحان شیمی دارم و خیلییی خوشحالم . دوستت دارم بای                ...
14 دی 1391

ماجرای اولین سرم زدنم در روز تولد 15سالگیم.....

روز تولدم دایی(محمد)اومد خونمون و موقعی که دایی خونمون بود من یکدفعه حالم بد شد و رفتم تو آشپزخونه و زهرا ازم پرسید چی شده منم گفتم حالم بده و گفت یه چایی با نبات بخور و یه چایی روی اپن بغل مامان بود و زهرا گفت: این چایی برای تو مامان ؟مامان گفت:آره .و گفت که من بخورم منم چایی رو برداشتم و رفتم از کابینت کیسه نباتا رو برداشتم و چند تا نبات تو چاییم ریختم و خوردم. دایی حدود 1ساعت نشست و بعد رفت و بعدش مامان و بچه ها شروع کردن به حرف زدن و منم یکدفعه رفتم تو اتاقم و شروع کردم به لباس پوشیدن و به خودم گفتم ریحانه مطمئنی از کارت؟اصلا داری چی کار میکنی؟ بعد رفتم تو سالن و به مامانم گفتم مامان میشه بریم دکتر من حالم ...
14 دی 1391

پلک های تو........

دیروز مامانی تو اینترنت داشت رفتا های تو را میخوند. میگفت الان پلکت بسته است و اگر یه نور زیادی طرفت بگیریم رویت رو برمیگردونی. قربون پلک و چشمات برم. دوستت دارم بای ...
13 دی 1391

یه روز دیگه........

امروز امتحان شیمی داشتم و خوب دادم فکر کنم 20بشم. امتحان بعدی زیست است. ودیشب یک دقیقه هم نخوابیدم الان دارم از خواب میمیرم. ...
13 دی 1391

تولد....تولد.....

١٠/١٠تولدم بود تولدم مبارک   ١٥ سالگیم مبارک                                                         ١١/10/91 دوشنبه 3:45شب ...
12 دی 1391